خرید بک لینک
دیشب مامانم داشت قصه زندگی آبا (مادربزرگ مامانم) رو برام تعریف میکرد، خیلی جالب بود؛ پدر آبا چرخچی (با ارابه و اسب از یه شهری به شهر دیگه جنس میبرن) بوده. اهل قینر (روستای پدری مامان) بوده و ازدواج کرده بود و دو تا دختر هم داشت. فک کنم تو بحبوحه جنگ

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

امروز شام دعوت بودیم خونه اکرم خالا... دیگه حتی تو صمیمی ترین جمع های خانوادگی هم حرفی برای گفتن ندارم.دیگه فکر کنم کاملا افسرده شدم. یه گوشه میشینم. میشنوم ولی حرفم نمیاد. میخندم ولی لحظه ای. همش تو دلم دارم گریه میکنم. همه نشستن دارن میگن و میخندن

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

امروز بعد کلی خستگی و کار زهرا بهم پیام داد که بریم بیرون رفتم دانشگاه تا باهم بریمتو دلم میگفتم که یه چیزی میخواد بگه بهم رفتیم کافه پستو تو گیشا دوس داشتم اولین کافه دوتاییمون رو بریم کافه خودمون ولی دیگه به اصرارش رفتیم اونجا با چشمهای پر از اشک و

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

زهرای عزیزم

در دریای متلاطم فردا

مراقب ساحل آرام چشمانت باش

تا به هیچ طوفانی نیاشوبد...

"و ان یکاد" کافی نیست!

باید برای چشمانت "آیه الکرسی" بخوانم...

- کارت پستالی که قبل رفتن زهرا به اروپا بهش دادم، با خودش برد هم اروپا، ولی ...

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

دیروز همینجوری الکی به الهه گفتم فردا بعد کار بریم بیرون، خیلی الکی و بدون صحبت جدی، یجوریکه اصلا نمیشد دعوت به بیرون رفتن تلقیش کرد. ولی خب، امروز طرفای ظهر بهم پیام داد که من یخورده خستم میشه بمونه برای بعد؟ که منم دو تا ایموجی نگاه کج فرستادم برا

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

یه حسی دارم که سالی که گذشت (1398) بدترین سال زندگیم بوده. انقدری اتفاق تو این یه ساله افتاده که نمیتونم حتی همش رو یجا تو ذهنم بیارم. هم برای کل جامعه اتفاقای بدی افتاد و هم برای خودم به شخصه. تا جاییکه یادم میاد (فک کنم قبلا گفته بودم که ذهن آشفته

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:40

صفحه بندی